| نمی دونم باید از کجا شروع کنم قصه تلخ زندگیمو.زندگی که توش حتی یه دلیلم واسه خندیدن و شاد بودن ندارم.زندگی که همیشه ارزوی تموم شدنشو دارم.زندگی که توش همه بهت دروغ بگن و تهمت بزنن و زور بگن و عقایدشونو بهت تحمیل کنن.زندگی که تنها امیدتو ازت میگیره.دیگه واقعا بریدم.دیگه ظرفیتم پر شده.
یه 2سالی میشه دروغ و گذاشتم کنار.چون مامانم از دروغ خوشش نمیومد.مامان من تقریبا میشه گفت مذهبیه.به خاطرش خیلی از کارایی که میکردم و ترک کردم. من واقعا به دلش احترام گذاشتم.این احترام به قیمت از دست دادن خیلی از چیزام بود.چیزایی که مطمئنم هیچ دختری دلش نمیخواد اونا رو از دست بده.ولی با خودم گفتم اشکال نداره.مامانم خوشحال بشه به یه دنیا می ارزه.
ولی بعد از یه مدت جای خالی همه چیزا رو حس کردم.خودمو با چیزای مختلف سرگرم کردم که فراموش کنم. ادم خودشو نمیتونه گول بزنه.هیچ کدومو فراموش نکردم.ولی این سختیو تحمل کردم و با خودم گفتم به جاش مامانم خوشحاله. من اصلا ادم مذهبی نیستم و میتونم بگم به خیلی چیزا اعتقاد ندارم.
شده تالا واسه رسیدن به چیزی نذر کنید؟
به اون رسیدین؟
من تالا واسه خیلی چیزا نذر کردم.به هیچ کدوم نرسیدم.بعضیا میگن حتما صلاح نبوده.مگه میشه؟!!!!!!!!!!!!
یکی،دوتا،سه تا،......... چند تا صلاح ادم نیست؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چند وقتی میشه تصمیم گرفتم نذر نکنم.واسه هیچ چی .حتی واسه سلامتی کسی.
منتظرم ببینم اون صلاحی که میگن چیه.
دیگه تو زندگی هیچ بهونه ای برای خندیدن ندارم
فقط زنده ام.چون فقط یه نفر تو دنیا دلیل نفس کشیدنمه.اگه اونو از دست بدم لحظه برای مدن درنگ نمیکنم.
ولی امیدوارم همتون زندگی شادی و داشته باشید و به هر چیزی که میخاین برسین.
|