تبليغاتX
عاشقانه ها
عاشقانه ها

تو دلت قد هفت آسمون و نگاهت به وسعت یه دریاست.میدونی.....باید منطقی باشم، حق داری دلت برام تنگ نشه!!


راستی اگه خاله جونهای دیگه هم وب داشتن برام آدرس وبشون و بنویسین تا بهشون سر بزنم

دوشنبه 7 مرداد1387 |

سلام به خاله جون فهیمه عزیز و خاله جون زهرا،اولا اینبرای فرشته کوچولوی زندگی خاله جون فهیمه دوما دست مریزاد با این وبلاگتون بابا ترکوندین از ته دلم تبریک میگم و خسته نباشید من خیلی سعی کردم تو وبتون نظر بدم اما اصلا نشد نیدونم چرا می خواستم اینهارو اونجا بنویسم دیدم نمیشه تو وب خودم نوشتم تا شما بخونین خاله جون من مامان نشدم وگرنه حتما چندتا پیشنهاد برای فرشته کوچولو و جیغ و لجبازیهاش می نوشتم، ولی قول می دم در اولین فرصتی مامان شدم بنویسمدیر که نمیشه؟؟؟ راستی بهم بگین تو وبتون کجا برای نظر برم؟

دوشنبه 7 مرداد1387 |

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

شنبه 5 مرداد1387 |

شنبه 5 مرداد1387 |

از کتاب : در سینه ات نهنگی می تپد

عرفان نظر آهاری

 

شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا بیاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی . و من همه آسمان را دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشتهای نازکت می چکید . راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد میدانم چگونه از راه به درتان کنم .

تو شلوغ بودی ، آرام و فرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را میدیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا میگفتی . و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا . ما گم شدیم و خدارا گم کردیم.........

دوست من ف همبازی بهشتی ام نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز اخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ میزند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است . اگر گم شدی از این راه بیا.

بلند شو از دلت شروع کن .

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

شنبه 5 مرداد1387 |

 

لیلی زیر درخت انار :

 

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد. گل داد سرخ سرخ .

گلها انار شد  داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .

خون انار روی دست لیلی چکید .

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

شنبه 5 مرداد1387 |

  لیلی نام تمام دختران زمین است           

(نوشته : عرفان نظر آهاری ،1353 از تهران، کارشناس و کارشناس ارشد ادبیات فارسی ،کارشناس ادبیات انگلیسی )

 

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من.

خدا شعله ای به اوداد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت .خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت : شعله را خرج کن .زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گر میگرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید .میترسید آتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد .

آتش زبانه کشید آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

 

شنبه 5 مرداد1387 |

 magnify220

پنجشنبه 3 مرداد1387 |

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

پنجشنبه 3 مرداد1387 |

آسمان
و هرچه آبیِ دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگِ هدررفته است.
بر بومِ روزهای حرام‌ شده
چه رنگ‌ها که هدر رفتند
و تونشدند

پنجشنبه 3 مرداد1387 |

 

من در تو جاري ام
تو در درون من
و دست هاي ما
در هم تنيده اند
نزديك تر به هم
از ساقه با زمين
يا نور با نگاه
يا رنگ با گياه
ديوارهاي سنگي باور انكار مي كنند
و روزهاي من
از شور خنده هاي تو شيرين اند
و گيسوان من
از شوق بوسه هاي تو لرزان
در من نهفته اي ست
كه از تو شكفته است
پيوند خورده است
مانند آفتاب
با سنگ ريزه هاي مسافر درياي باردار
و نخلهاي سبز
ديوارهاي سنگي بارو انكار مي كنند
اما نگاه كن
مرز ميان آب و زمين چيست ؟
من در تو جاري ام
تو در درون من

 

پنجشنبه 3 مرداد1387 |

جملاتی از دکتر علی شریعتی

 

کسانیکه تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند

مرده های خاموش و پلید تاریخ اند. 

 

وقتی در صحنه ی حق وباطل نیستی
هر کجا خواهی باش ، چه به نماز ایستاده باشی
 به شراب ،هر دو یکی است .

 


قناعت یعنی " آزاد شدن از زیراصارت مصرفهای
تحمیلی و مصنوعی "نه به کم ساختن و
فقر پرستی که این خود ذلت است

 

 
دعا هرگز جانشین وظیفه نمی شود .

 

به پذیرفتن آنچه را که پذیرفتنی نیست
مومن شدن، عین خریت است.
 

 
وقتی زورجامه تقوا می پوشد فجیع ترین  
شکل تاریخ بوجود میآید .

 

 


آگاه باشیم تا با اشباع علمی،خودرا از نظر فکری  
اشباع یافته احساس نکنیم .

 

 


آدمی می تواند خود را بکشد،اما نمیتواند  

 

تصمیم بگیرد که نفهمد                             

 

 

پنجشنبه 3 مرداد1387 |

۲ تا مطلب اخر امروزو بخدا با کلی احساس براتون نوشتم،فکر میکنم ناب ، اگه نظر ندین خیلییییییییییییییی بی احساسین

چهارشنبه 2 مرداد1387 |

فرشته يک کودک :

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد : می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد ؛ اما من به اين کوچکی و بدون هيچ محافظ و کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟؟

خداوند پاسخ داد : از ميان بسياری از فرشتگان زيبا وخوب و مهربان ،بهترييييييييين را برای تو در نظر گرفته ام . او عاشقانه در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه .

- اينجا در بهشت  من هيچ کاری جز خنديدن ، و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی هستند.                                                                                                                                     

خداوند لبخند زد :فرشته تو برايت آواز می خواند و هر روز برايت لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو ، زيباترين ، و شيرين ترِن واژه هاِيی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد ،و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .

کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟؟

خداوند برای اين سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهايت را  کنار هم می گذارد و به تو ياد می دهد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟؟

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل که ديگر شما را نمی توانم ببينم ، ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صداهايی از زمين شنيده می شد . کودک می دانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی يک سوال ديگر از خداوند پرسيد : خدايا اگر بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوئيد ؟

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتی ندارد ،

 به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی .....

چهارشنبه 2 مرداد1387 |

نامه چارلی چاپلین به دخترش :

ژرالدين دخترم:

اين جا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعهء کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نی برادر و نی خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اين که اين پرنده گان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو دورم، خيلی دور. . . اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

تصوير تو آن جا روی ميز هست. تصوير تو اين جا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آن جا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنهء پُرشکوه "شانزليزه" میرقصی. اين را میدانم و چنان است که گويی در اين سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدمهايت را میشنوم و در اين ظلمتهای زمستانی٬ برق ستاره گان چشمانت را می بينم.

شنيده ام نقش تو در نمايش پُرنور و پُرشکوه نقش آن شاهدخت ايرانيست که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقههء تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گُلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياری داد٬ در گوشه يی بنشين٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی کودک بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصهء زيبای خفته در جنگل٬ قصهء اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش میزدم و میگفتمش برو.

من در رويای دخترم خفته ام. رويا میديدم- ژرالدين٬ رويا. . .

رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختری میديدم به روی صحنه٬ فرشته يی میديدم به روی آسمان٬ که میرقصيد و میشنيدم تماشاگران را که میگفتند: "دختر را میبينی؟ اين دختر همان دلقک پير است. اسمش يادت است؟ چارلی". آری، من چارلی هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت توست. برقص! من با آن شلوار گشادِ پاره پاره رقصیدم و تو در جامهء حریر شاهزاده گان میرقصی. این رقصها و بیشتر از آن٬ صدای کفزدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمانها خواهد بُرد. برو. آن جا برو، اما گاهی نیز به روی زمین بیا و زنده گی مردمان را تماشا کن.

زنده گی آن رقاصه های دوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزد. من یکی از اینان بودم. ژرالدین٬ در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه يی کودکیهای تو، که تو با لالایی قصه های من٬ به خواب میرفتی و من باز بیدار میماندم در چهرهء تو مینگریستم، ضربان قلبت را میشمردم و از خود میپرسیدم: چارلی، آیا این بچه گُربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

. . . تو مرا نمیشناسی ژرالدين. در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم٬ اما قصهء خود را هرگز نگفتم. اين داستانی شنيدنیست‌:

داستان آن دلقک گرسنه يی که در پست ترين محله های لندن آواز میخواند و میرقصيد و صدقه جمع میکرد. اين داستان من است. من طعم گرسنه گی را چشيده ام. من درد بی خانمانی را چشيده ام و از اين ها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج میزند٬ اما سکهء صدقهء رهگذرِ خودخواهی آن را میخشکاند٬ احساس کرده ام.

با اين همه من زنده ام و از زنده گان پيش از آن که بميرند نبايد حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آيد٬ از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آن چه آنان خنديدند٬ خود گريستم.

ژرالدين در دنيايی که تو زنده گی میکنی٬ تنها رقص و موسيقی نيست. نيمه شب هنگامی که از سالن پُرشکوه تياتر بيرون می آیی٬ آن تحسين کننده گان ثروتمند را يکسره فراموش کن٬ اما حال آن رانندهء تاکسی را که ترا به منزل میرساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس. . . و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت٬ چِک بکش و پنهانی در جيب شوهرش بگذار. به نمايندهء خودم در بانک پاريس دستور داده ام٬ فقط اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای ديگرت بايد صورت حساب بفرستی.

گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو: "من هم یکی از آنان هستم." تو یکی از آن ها هستی دخترم، نه بیشتر.

هنر پیش از آن که دوبالِ دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز میشکند.

وقتی به آن جا رسیدی که یک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومهء پاریس برسان. من آن جا را خوب میشناسم، از قرنها پیش آن جا، گهوارهء بهاری کولیان بوده است. در آن جا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو. آن جا از نور کورکنندهء نورافکنهای تياتر "شانزلیزه" خبری نیست. نورافکن رقاصه های کولی، تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمیرقصند؟

اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانوادهء چارلی، هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد.

من خواهم مُرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زنده گی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم. هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی، با خود بگو: "دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد."

جستجويی لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی٬ همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم٬ برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هرلحظه٬ به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو میگویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار٬ سقوط میکنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمیست.

شاید روزی٬ چهرهء زیبای شاهزاده يی تو را گول زند٬ آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی٬ همیشه سقوط میکنند. دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس برگردن همه میدرخشد. . .

. . . اما اگر روزی دل به آفتاب چهرهء مردی بستی، با او یک دل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه يی بنویسد. او عشق را بهتر از من میشناسد و او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را میدانم.

به روی صحنه، جز تکه يی حریر نازک، چیزی بدن ترا نمیپوشاند. به خاطر هنر میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایستهء آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنه گی، بیماری عصر ماست و من پیرمَردم و شاید که حرفهای خنده دار میزنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری.

بد نیست اگر اندیشهء تو در این باره مال دهسال پیش باشد. مال دوران پوشیده گی. نترس، این دهسال ترا پیرتر نخواهد کرد. . .

چهارشنبه 2 مرداد1387 |

چهارشنبه 2 مرداد1387 |

سلام ببخشیییییییییییییییییییید که این مدت مطلب جدیدی ننوشتیم اخه یه مسافرت نسبتا طولانی پیش اومد که هیچ دسترسی به کامپیوتر و اینترنت نداشتیم .

چهارشنبه 2 مرداد1387 |



سلام ما 2 تا دختر خوشگل و ماه هستیم، من ستایش هستم 19 ساله ام دانشجوی رشته گرافیک .سلام منم هستی هستم 22 ساله ،کاردانی کشاورزی خوندم،3 ماه که عقد کردم ، کارمندم و پر انرژی .امیدواریم از وبلاگمون خوشتون بیاد.ما تمام تلاشمون و می کنیم شما هم کمک کنید.بوووس
حالا چند وقتی هست که هستی یه وب جدا ساخته و دیگه اینجا نمیاد ولی بهم کمک میکنه.
الان دیگه من یه دختر عاشق هستم.و واقعا به دعا هاتون احتیاج دارم.
واسم خیلی دعا کنین.
دوستون دارم.


هفته اوّل آذر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387

بازم دیر اومدم
مطلب بسیار زیبا و خواندنی و کوتاه برای شما
رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !
برای من و تو
عاشقانه بازمیگردم.....
به بهانه تولدت
برای او که نیست و بیشتر از هر که باید هست......
آدما(این مطلب و یه دوست عزیز واسم فرستاد.ممنونم ازش.)
زندگی

قالب وبلاگ

مسعود عزیز
آیدا جون
مهران عزیز
سینای عزیزم
شکل جالب
ساغر جونم
کلبه علی
دارالمجانین(زیگموند فروید)
قالب های توپ
The one(پیمان جون)
کسی که همه دوسش دارن!!!!(پوریا)
علی جون
شیما جون و هادی جون(لیلی و مجنون)
عشق ابدی
اشک عشق(سپهر جون)
رویای آبی
یه نفر،یه جایی...(سمانه جون)
به آسمون نگاه کن
مرکز اس ام اس های عاشقانه
استاد محمد رضا شجریان
سفارش های فانتزی یک مغز متفکر
روز های طلایی و خاکستری
قشنگ روزگارم
روی میز آشپز خانه
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
دفترچه خاطراتم
بیائید همیشه کودک بمانیم!!!
چقدر زود دیر می شود
آسمان کبود(وبلاگ هنرمندان)
گلبرگ مامان و بابا(پسر خاله گلم)
فضول خانوم
من و یه آقای شیک
آدرینا جون
آقا شهرام
یه دختر 20ساله
مطبخ خاله خانم
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
شکلهای ریز و ناناس
شیدایی
دالان عشق
دریاچه پریشان
کالسکه های سبز آشنایی
درد عشق
صدای یخ زده
همراه خوب کیه؟.....
باغ اینه
دل نوشته ها
تنها ترین تنها منم
وادی عشق
عطر نان طعم پرتقال

RSS 2.0

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

Designed By ParsTheme